Tuesday, November 4, 2008

Dogville


به نام خدا


شهری کوچک و آرام نه چندان دور از اینجا


داگویل

Dogville


كارگردان: لارس فون تریه

نویسنده: لارس فون تریه

بازیگران: نیکل کیدمن ، هریت اندرسن ، لورن باکال و جیمز کان

ژانر: درام ، رمزآلود ، مهیج

کشور: دانمارک

مدت زمان : 135 دقیقه

محصول 2003


((این فیلم قسمتی از سه گانه آمریکا، سرزمین فرصتها است می باشد .))


داگويل رمان تصويري نه فصلي است كه توسط لارس فون تريه دانمارکی و بر اساس نمايشنامه‌اي عميق و فلسفي از برتولت برشت ساخته شده است. فيلمي كه بار هرمونتيكش بر ساختار فرماليستي‌اش مي‌چربد و مي‌كوشد انسان را و تنها انسان را در موقعيتي قائم به خلقت و سرنوشت نقد كند. داگويل حرفهاي بسياري دارد و بهتر است براي تحليل آن ابتدا لايه‌هاي داستان ورق بخورد تا بتوان در خلال مسائل پيچيده مطرح شده به نتيجه گيري مطلوبي دست يافت.






((داگویل))، یک شهر کوچک کوهستانی ست در حوالی کوهستان راکی، با مردمانی مطیع، و قانع و سختکوش و به ظاهر مهربان. روزی از دوردست ها صدای شلیک گلوله ای شنیده می شود. اندکی بعد زنی زیبا به نام گریس (نیکل کیدمن) به داگویل می گریزد. او یک زن فراری ست و به یک پناهگاه نیاز دارد. تام (هریت اندرسن) - جوانی که دوست دارد نویسنده باشد و نیست، و در واقع تنها مردی سردرگم است که خیال می کند در پی افشای حقیقت زندگی اجتماعی انسان هاست - گریس را در یک معدن پنهان می کند. روز بعد ساکنان داگویل در یک نشست همگانی به ماندن گریس رای می دهند به این شرط که او بتواند در طی دو هفته همدردی آنها را جلب کند. گریس به یکایک خانه های شهر می رود و به یکایک آن خانه ها راه می یابد و در کار روزانه به یکایک اهالی کمک می کند. اول بهار است. تا اول تابستان - به مدت تنها یک فصل او در داگویل روزگار به خوشی می گذراند، و حتی به ازای کاری که می کند مزد می گیرد و با مزد خود به تدریج آن عروسک های چینی را می خرد که تا آن زمان در ویترین خرازی خانم ما جینگرز (لورن باکال) خاک می خورد. او شیفتهء آن عروسک هاست و در این میان به تام دل می بازد. تام هم به ظاهر عاشق اوست. اول تابستان پلیس از راه می رسد. آنها به جستجوی گریس هستند. با آمدن پلیس مردم داگویل نگران می شوند و.....


داگويل نام روستايي در قلب كوهستانهاي امريكاست اما اين اهميت ندارد، بحث امريكا يا قوميت يا ملت خاصي نيست، مسئله مورد نظر جامعه بشري است. لذا داگويل نماينده كل آدمهايي است كه در جهان آفرينش زندگي مي‌كنند اما چگونه؟ آيا آنها واقعاً زندگي مي‌كنند به روشي كه از نظر فلسفي درست و ارزشمند است؟ اين گونه نيست. اين جامعه به ظاهر متمدن و انسان‌زده از داخل در حال انزوال و پوسيدن است. معني لفظي داگويل هم «سگداني» يا «شهر سگها» است از اين رو داستان از يك باغ‌وحش شروع مي‌شود كه حيوانهاي آن دوپا دارند و ناطق هستند. گریس (با بازي نيكول كيدمن) كه نماينده موهبت الهي، پاكي و صداقت است به عنوان يك هديه تصادفي به اين جامعه تقديم مي‌شود، اما انسان آزمند و وحشي با او چه مي‌كند؟ آنها خود را و از پي آن صداقت و افتخار بشري را به لجن مي‌كشند و فون تريه به خوبي نشان مي‌دهد كه آدمي بخت خود را ويران كرده و رعايت و نگهداري حدود و موازين انساني در قاموسش نيست. گريس خوبي مي‌كند و بدي مي‌بيند. اين البته في‌نفسه چيز جديدي نيست اما نحوه ارائه آن تغيير كرده است. از طرفي در اين جامعه پرآشوب آيا واقعاً كسي وجود ندارد كه سرش به تنش بيارزد؟ فون تريه ما را گمراه مي‌كند و ابزار اين كار تام است. تام سنبل آدمهايي است كه ارزشها را يا مي‌شناسند و يا وانمود مي‌كنند كه مي‌شناسند و در ميدان عمل تهي و پوشالي هستند. عشقي كه بين او و گريس ايجاد شده تلويحاً عشق انسان وارسته به ارزشهاست اما همين انسان وقتي منافع را در خطر مي‌بيند ارزشها را زير پا مي‌گذارد و از روي غريزه عمل مي‌كند. گويي بدبيني فون تريه (يا برشت) لبه تيزي دارد كه نشان مي‌دهد جامعه بشري تمام شده و اگر خوب وجود داشته باشد از روي اراده و پنداري غريزي و قهقرايي است. درماني وجود ندارد و هرچه هست پليدي است. آدمهاي فيلم ابتدا خود را منزه جلوه مي‌دهند؛ همان چيزي كه تك تك ما در برخوردهاي اوليه انجام مي‌دهيم و از بيان حقايقي تلخ درباره شخصيت خود ابا داريم. با پيشبرد داستان، آدمها كم‌كم چهره عوض مي‌كنند و ديو دروني‌شان از پيله اختفا و دورنگي بيرون مي‌آيد و در انتهاي فيلم متوجه مي‌شويم كه حقيقتاً در يك سگداني زندگي مي‌كنيم .







فيلم تنها يك لوكيشن دارد و خانه‌ها و خيابانها با خطوط سفيد مشخص شده‌اند و فيلمبرداري در اغلب سكانسها دستي و روي شانه است. اين كه صحنه‌هاي فيلم شبيه تئاتر است و ديوار و پنجره انتزاعي هستند و ديده نمی شوند چه دليلي دارد؟ قطعاً فون تريه قصد نداشته يك تله‌تئاتر يا به عبارتي سينما‌تئاتر توليد كند. اين كار از روي عمد و به درستي انجام شده است. فون‌تريه مي‌خواهد بيننده در جاي خدا نشسته باشد و از چشم يك الهه به وقايع بنگرد و تحليل بكند. دليلش اين است كه ديوارهاي نمي‌توانند جلوي ديدگان خداوند را بگيرند و او طبق اعتقاد همه اديان توحيدي «ناظر بر اعمال انسانهاست.» پس، ما ديوارها و حتي درختان و مناظر اطراف شهر را نمي‌بينيم. هرچه هست آدمها و روابط بين آنهاست. يكي از سكانسهاي نمادين و عجيب فيلم جاييست كه شهروند كور در خانه نشسته و گريس پنجره را باز مي كند و در پشت پنجره هرچه هست نور و جنگل است (تنها جايي كه در فيلم يك منظره طبيعي مي‌بينيم). اين سكانس به طور استعاري نشان مي‌دهد كه انسانهايي كه نمي‌بينند بيشتر به طبيعت و خاستگاه خود نزديك‌ترند و آنهايي كه چشم دارند تنها نظر بر منظر پليديها انداخته‌اند. هرچند كه با بسته شدن پنجره او لامسه را جايگزين بينايي مي‌كند و به جاي ديدن زشتيها آنها را لمس مي‌نمايد. پدر گریس (جيمز كان) نماد خود خداست، آن پروردگاري كه جبار است و انسانها را به خاطر زير پا گذاردن درستي و صداقت مستحق عقوبت و عذاب مي‌بيند. ديالوگهايي كه بين گريس و پدرش رد و بدل مي‌شود نشاندهنده اين واقعيت است. در اينجاست كه به قدرت لايزال پدر گريس و اينكه همه چيز بر اساس تصميم و اراده او مي‌تواند تغيير و دگرگوني داشته باشد مي‌توان پي برد. هرچند فيلم از نظر جامعه‌شناسي نيز قابل تامل است و به خوبي نشان مي‌دهد كه محيط و ناهنجاريها چگونه مي‌توانند بر انسان در درجه اول و ارزشهاي او در درجه دوم تاثيرات منفي داشته باشند. در انتهاي فيلم همه آدمهاي بدكار به مجازات مي‌رسند و به جز يك سگ هرموجود زنده‌اي كه در داگويل وجود دارد كشته مي‌شود. اين سگ با خطوط سفيد روي زمين نقاشي شده و در كل فيلم تنها صدايش را مي‌شنويم اما در سكانس انتهايي اين نقاشي بر يك سگ واقعي فيد مي‌شود؛ استعاره از اينكه وقتي شرارت از بين مي‌رود حقيقت و درستي رنگ مي‌گيرد و حيات پيدا مي‌كند. فيلم به طور كلي نقد انسان است. انساني كه نمي‌بايست خود را فراموش بكند و همواره از خالق خود بهراسد. البته توجه به خدا كه در فيلم مشهود است از اعتقادات كارگردان نشات گرفته است؛ كما اينكه مي‌دانيم فون تريه مذهب‌گرا و كاتوليك است. اين روز واقعه و رستاخيزي كه در داگويل به نمايش درآمده قصد دارد نقش عقوبت و مجازات را دو چندان كند اين كار به خوبي به انجام رسيده است. داگويل فلسفه خلقت و زندگي است و اصالت غريزه را نكوهش مي‌كند. در انتهاي فيلم تنها يك سوال باقي مي‌ماند، چه درماني براي اين بيماري فلسفي-اجتماعي وجود دارد؟ فون تريه جواب را به عهده ما گذارده است. داگويل فيلمي ناتوراليستي و ارزش‌مدار است و نوعي دلسوزي براي جنس انسان را نيز در زمينه دارد. بايد فون‌تريه را براي دقت در ميزانسن، نور، دكوپاژ و بازيها تحسين كرد. بايد كوشش كرد كه سرنوشت داگويل براي دنياي واقعي ما (يا داگويل واقعي) تكرار نشود. به اميد آن روز.

In The mood For Love


به نام خدا


دیدار پادشاه کامبوج و مارشال دوگل !؟


در حال و هوای عشق

In The mood For Love

Fa Yeung Nin Wa


Director: Wong Kar-Wai

Written By: Wong Kar-Wai

Starring: Tony Leung Chiu Wai, Maggie Cheung, Ping Lam Siu, Tung Cho 'Joe' Cheung, Rebecca Pan, Kelly Lai Chen

Genre: Drama, Romance, Melodrama

Rating: PG for thematic elements and brief language

Runtime: 93 minutes

Country: France / Hong Kong

Language: Cantonese / Shanghainese / French

Color: Black and White / Color

Release Date: 2000


وانگ کاروای پس از 3 سال دست به ساخت درامی قدرتمند در مورد عشق زده است . در حال و هوای عشق فیلمی مدرن و نوگراست . فیلمی که هم مانند آثار گدار اروپاییست و هم نظیر فیلم های کوروساوا و فیلم سازان معاصری چون آنگ لی و ییمو شرقی . در حال و هوای عشق اثري احساسی و کم دیالوگ است و بسته به منطق بیننده ، با آن میتوان ارتباط برقرار نمود . این که منظور کارگردان از ساختن چنین فیلمی پرداختن به موضوعات و مشکلات اجتماعی هم بوده است یا نه برای من خیلی واضح نیست ولی برداشت من این است که فیلم ، تصویرگر انسان تنهای امروز است که برای گریز از تنهایی ناگزیر به ازدواج روی می آورد اما گویی انسان ها پس از ازدواج تنهاتر از پیش نیز می شوند . در جایی از فیلم لی-ژن از چو می پرسد: زمانی که ازدواج نکرده بودی ، وضعت چطور بود ؟ و او در پاسخ می گوید: امیدوارتر بودم . به سادگی میتوان دریافت که ابتدایی ترین دلیل شکل گیری احساسات مشترک میان این دو نفر ، تنهاییست





















فیلم در یکی از محله های چینی هنگ کنگ در سال 1962 شروع می شود . تمرکز فیلم بر روی دو زوج جوان است که اتاق هایی مجاور هم در یک آپارتمان شلوغ و کوچک اجاره کرده اند . لی- ژن (
Maggie Cheung) به عنوان منشی در دفتر یک شرکت صادراتی و همسرش در یک شرکت ژاپنی چندملیتی کار می کنند . همسر لی- ژن به خاطر موقعیت شغلی که دارد ، به ناچار همیشه در سفرهای طولانی مدت به سر می برد . از آن سو ، چو (Tony Leung Chiu Wai) نویسندهء یک روزنامه است و با زنی ازدواج کرده که او نیز همیشه در حال سفرهای کاری برون شهری است . چو به همسرش مشکوک می شود و در می یابد که غیبت های طولانی مدت او تماما" به مسایل کاریش مربوط نمی شود . او یک روز بدون خبر قبلی به محل کار او می رود و می فهمد که وی در محل کارش حضور ندارد . در ادامه توسط یکی از همکارانش از اینکه او با مرد دیگری ارتباط دارد مطمئن می شود . لی- ژن و چو با یکدیگر روابط دوستانه ای برقرار می کنند . چو متوجه کیف دستی لی- ژن می شود که دقیقا شبیه به کیف دستی همسرش است و لی- ژن نیز متوجه کراوات چو می شود که کاملا با کراواتی که شوهرش از رئیس شرکتشان هدیه گرفته است ، یکیست ...


کارگردان سعي كرده به شيوه ای جدید به یک داستان عاشقانه بپردازه. در واقع به جای آنچه ما از عاشق شدن در نزدمان هست یک تصویر دیگر می دهد.

نوعی روایت گریزی در این فیلم هست که نمی خواد همه چیز رو نشون بده یعنی نشون می ده یک اتفاق ممکنه بیافته و صحنه ی بعد اون اتفاق افتاده و بعد ما نتیجه ی اون رو می بینیم. مثلا جایی مرد به زن میگه که می تونی داستانهای مرا قرض بگیره و صحنه ی بعد ما پس دادن کتابها به وسیله ی زن رو داریم.
موسیقی فیلم یک موسیقیه کوتاهه ولی واقعا تونسته تاثیرگذار باشه مخصوصا در صحنه های رفتن شخصیت های اصلی برای خرید غذا که با حرکت آرام تصویر این حس بهتر القا می شه.
فیلم بعضا بدون مقدمه یک چیزی رو میگه و بعد رد میشه و بیننده دائم مشغول دنبال کردن نکات و جمع کردن پازلها است. من صحنه ای رو بعد از فیلم فهمیدم و جاهای هست که هنوز هم نفهمیدم. مثلا نشان دادن دیدار پادشاه کامبوج و مارشال دوگل چه ربطی داشت؟




این اثر مانند فیلم های غربی نیست که سریعا همه چی رو به جنسیت ربط میده و پایان خوش داستان رو اونجا می ذاره و به عنوان نماد عشق سراغ این چاره و حیله می ره. این فیلم سعی می کنه به درون شخصیت ها بره و در واقع کاری کنه که ما بتوانیم به جای شخصیت ها تصمیم بگیریم و فکر کنیم و کاری رو بکنیم که اونها باید بکنن. نشان دادن مدیر زن و دوست مرد هم در همین راستا و برای درک بهتر ما از دنیای این دو است که چگونه اطرافیان با رفتارهایشان این دنیای تنهایی رو برای اونها تشدید می کنند. مدیر پیری که با زنی به غیر از همسرش قرار می گذارد یا دوستی که دائم از زنها و قمار حرف می زنند. آنها آسودگی یا بی خیالی دارند که از حماقت، جسارت یا هر چیز دیگری سرجشمه می گیره اما دوشخصیت اصلی اینگونه نیستند. فشار صاحبخانه به زن که به جای شبها بیرون رفتن به شوهرش بگوید برگردد نوعی فشار از طرف کسی است که از هیچ جای داستان خبر نداره.
حال این دو آدم به مرور به واسطه ی رهایی از تنهایی و فرار از عمل همسرانشان به نوعی بازیگری برای هم روی می آورند تا حداقل در تفکر و نمود ظاهری این خلا را پر کنند. ما در بعضی صحنه ها اشاره به بازی و نمایش بودن این اعمال از طرف شخصیت ها داریم ولی گاهی ناگهان ما صحنه ای از خداحافظی، دعوا و ... را می بینیم که ابتدا کاملا واقعی به نظر می رسد ولی بعد یک نمایش است و گاهی نمایش بودنش به طوری ادا میشه که بعد از کمی فکر کردن فهمیده میشه مانند صحنه ی راه رفتن آن دو در پیاده رو که دو بار به دو طریق مختلف نشان داده میشه.
در پایان این صحنه زن سوالی می پرسه که آیا تو زنت رو می شناسی؟ و بعد میره. چرا این سوال پرسیده شد معلوم نیست. شاید در واقع نمود فرار شخصیت و عصیان او از شخصیتیه که قرار بازی کنه در حالی که واقعیت نداره و در واقع نوعی اعتراض به مرد که تو چگونه می توانی بازی کنی در حالیکه واقعیت زن توست و اونه که تو باید قبول کنی و بهش فکر کنی و ازش متنفر باشی و در کنار اون باشی.
با وجود اشکالهایی که این فیلم داره می تونم بگم یک عاشقانه ی حقیقیه که مانندش به این حد ساده و تاثیرگذار بسیار معدوده که البته من اینطوری یادم نمی آید فیلمی دیده باشم. داستانی که اصلش نه بر گفتارها بلکه بر رنگها، حرکات دوربین ، موسیقی ، حتی باران ، پله ها ، دیوارها ، لامپهای فلوروسنت و معمولی ، دود سیگار ، پرده های در دامان باد و در نهایت سکوت و.... قرار دارد .
تماشای چنین فیلم خوبی حال و هوای شما را نیز تغییر میدهد