به نام خدا
شهری کوچک و آرام نه چندان دور از اینجا
داگویل
Dogville
كارگردان: لارس فون تریه
نویسنده: لارس فون تریه
بازیگران: نیکل کیدمن ، هریت اندرسن ، لورن باکال و جیمز کان
ژانر: درام ، رمزآلود ، مهیج
کشور: دانمارک
مدت زمان : 135 دقیقه
محصول 2003
((این فیلم قسمتی از سه گانه آمریکا، سرزمین فرصتها است می باشد .))
داگويل رمان تصويري نه فصلي است كه توسط لارس فون تريه دانمارکی و بر اساس نمايشنامهاي عميق و فلسفي از برتولت برشت ساخته شده است. فيلمي كه بار هرمونتيكش بر ساختار فرماليستياش ميچربد و ميكوشد انسان را و تنها انسان را در موقعيتي قائم به خلقت و سرنوشت نقد كند. داگويل حرفهاي بسياري دارد و بهتر است براي تحليل آن ابتدا لايههاي داستان ورق بخورد تا بتوان در خلال مسائل پيچيده مطرح شده به نتيجه گيري مطلوبي دست يافت.

((داگویل))، یک شهر کوچک کوهستانی ست در حوالی کوهستان راکی، با مردمانی مطیع، و قانع و سختکوش و به ظاهر مهربان. روزی از دوردست ها صدای شلیک گلوله ای شنیده می شود. اندکی بعد زنی زیبا به نام گریس (نیکل کیدمن) به داگویل می گریزد. او یک زن فراری ست و به یک پناهگاه نیاز دارد. تام (هریت اندرسن) - جوانی که دوست دارد نویسنده باشد و نیست، و در واقع تنها مردی سردرگم است که خیال می کند در پی افشای حقیقت زندگی اجتماعی انسان هاست - گریس را در یک معدن پنهان می کند. روز بعد ساکنان داگویل در یک نشست همگانی به ماندن گریس رای می دهند به این شرط که او بتواند در طی دو هفته همدردی آنها را جلب کند. گریس به یکایک خانه های شهر می رود و به یکایک آن خانه ها راه می یابد و در کار روزانه به یکایک اهالی کمک می کند. اول بهار است. تا اول تابستان - به مدت تنها یک فصل او در داگویل روزگار به خوشی می گذراند، و حتی به ازای کاری که می کند مزد می گیرد و با مزد خود به تدریج آن عروسک های چینی را می خرد که تا آن زمان در ویترین خرازی خانم ما جینگرز (لورن باکال) خاک می خورد. او شیفتهء آن عروسک هاست و در این میان به تام دل می بازد. تام هم به ظاهر عاشق اوست. اول تابستان پلیس از راه می رسد. آنها به جستجوی گریس هستند. با آمدن پلیس مردم داگویل نگران می شوند و.....
داگويل نام روستايي در قلب كوهستانهاي امريكاست اما اين اهميت ندارد، بحث امريكا يا قوميت يا ملت خاصي نيست، مسئله مورد نظر جامعه بشري است. لذا داگويل نماينده كل آدمهايي است كه در جهان آفرينش زندگي ميكنند اما چگونه؟ آيا آنها واقعاً زندگي ميكنند به روشي كه از نظر فلسفي درست و ارزشمند است؟ اين گونه نيست. اين جامعه به ظاهر متمدن و انسانزده از داخل در حال انزوال و پوسيدن است. معني لفظي داگويل هم «سگداني» يا «شهر سگها» است از اين رو داستان از يك باغوحش شروع ميشود كه حيوانهاي آن دوپا دارند و ناطق هستند. گریس (با بازي نيكول كيدمن) كه نماينده موهبت الهي، پاكي و صداقت است به عنوان يك هديه تصادفي به اين جامعه تقديم ميشود، اما انسان آزمند و وحشي با او چه ميكند؟ آنها خود را و از پي آن صداقت و افتخار بشري را به لجن ميكشند و فون تريه به خوبي نشان ميدهد كه آدمي بخت خود را ويران كرده و رعايت و نگهداري حدود و موازين انساني در قاموسش نيست. گريس خوبي ميكند و بدي ميبيند. اين البته فينفسه چيز جديدي نيست اما نحوه ارائه آن تغيير كرده است. از طرفي در اين جامعه پرآشوب آيا واقعاً كسي وجود ندارد كه سرش به تنش بيارزد؟ فون تريه ما را گمراه ميكند و ابزار اين كار تام است. تام سنبل آدمهايي است كه ارزشها را يا ميشناسند و يا وانمود ميكنند كه ميشناسند و در ميدان عمل تهي و پوشالي هستند. عشقي كه بين او و گريس ايجاد شده تلويحاً عشق انسان وارسته به ارزشهاست اما همين انسان وقتي منافع را در خطر ميبيند ارزشها را زير پا ميگذارد و از روي غريزه عمل ميكند. گويي بدبيني فون تريه (يا برشت) لبه تيزي دارد كه نشان ميدهد جامعه بشري تمام شده و اگر خوب وجود داشته باشد از روي اراده و پنداري غريزي و قهقرايي است. درماني وجود ندارد و هرچه هست پليدي است. آدمهاي فيلم ابتدا خود را منزه جلوه ميدهند؛ همان چيزي كه تك تك ما در برخوردهاي اوليه انجام ميدهيم و از بيان حقايقي تلخ درباره شخصيت خود ابا داريم. با پيشبرد داستان، آدمها كمكم چهره عوض ميكنند و ديو درونيشان از پيله اختفا و دورنگي بيرون ميآيد و در انتهاي فيلم متوجه ميشويم كه حقيقتاً در يك سگداني زندگي ميكنيم .

فيلم تنها يك لوكيشن دارد و خانهها و خيابانها با خطوط سفيد مشخص شدهاند و فيلمبرداري در اغلب سكانسها دستي و روي شانه است. اين كه صحنههاي فيلم شبيه تئاتر است و ديوار و پنجره انتزاعي هستند و ديده نمی شوند چه دليلي دارد؟ قطعاً فون تريه قصد نداشته يك تلهتئاتر يا به عبارتي سينماتئاتر توليد كند. اين كار از روي عمد و به درستي انجام شده است. فونتريه ميخواهد بيننده در جاي خدا نشسته باشد و از چشم يك الهه به وقايع بنگرد و تحليل بكند. دليلش اين است كه ديوارهاي نميتوانند جلوي ديدگان خداوند را بگيرند و او طبق اعتقاد همه اديان توحيدي «ناظر بر اعمال انسانهاست.» پس، ما ديوارها و حتي درختان و مناظر اطراف شهر را نميبينيم. هرچه هست آدمها و روابط بين آنهاست. يكي از سكانسهاي نمادين و عجيب فيلم جاييست كه شهروند كور در خانه نشسته و گريس پنجره را باز مي كند و در پشت پنجره هرچه هست نور و جنگل است (تنها جايي كه در فيلم يك منظره طبيعي ميبينيم). اين سكانس به طور استعاري نشان ميدهد كه انسانهايي كه نميبينند بيشتر به طبيعت و خاستگاه خود نزديكترند و آنهايي كه چشم دارند تنها نظر بر منظر پليديها انداختهاند. هرچند كه با بسته شدن پنجره او لامسه را جايگزين بينايي ميكند و به جاي ديدن زشتيها آنها را لمس مينمايد. پدر گریس (جيمز كان) نماد خود خداست، آن پروردگاري كه جبار است و انسانها را به خاطر زير پا گذاردن درستي و صداقت مستحق عقوبت و عذاب ميبيند. ديالوگهايي كه بين گريس و پدرش رد و بدل ميشود نشاندهنده اين واقعيت است. در اينجاست كه به قدرت لايزال پدر گريس و اينكه همه چيز بر اساس تصميم و اراده او ميتواند تغيير و دگرگوني داشته باشد ميتوان پي برد. هرچند فيلم از نظر جامعهشناسي نيز قابل تامل است و به خوبي نشان ميدهد كه محيط و ناهنجاريها چگونه ميتوانند بر انسان در درجه اول و ارزشهاي او در درجه دوم تاثيرات منفي داشته باشند. در انتهاي فيلم همه آدمهاي بدكار به مجازات ميرسند و به جز يك سگ هرموجود زندهاي كه در داگويل وجود دارد كشته ميشود. اين سگ با خطوط سفيد روي زمين نقاشي شده و در كل فيلم تنها صدايش را ميشنويم اما در سكانس انتهايي اين نقاشي بر يك سگ واقعي فيد ميشود؛ استعاره از اينكه وقتي شرارت از بين ميرود حقيقت و درستي رنگ ميگيرد و حيات پيدا ميكند. فيلم به طور كلي نقد انسان است. انساني كه نميبايست خود را فراموش بكند و همواره از خالق خود بهراسد. البته توجه به خدا كه در فيلم مشهود است از اعتقادات كارگردان نشات گرفته است؛ كما اينكه ميدانيم فون تريه مذهبگرا و كاتوليك است. اين روز واقعه و رستاخيزي كه در داگويل به نمايش درآمده قصد دارد نقش عقوبت و مجازات را دو چندان كند اين كار به خوبي به انجام رسيده است. داگويل فلسفه خلقت و زندگي است و اصالت غريزه را نكوهش ميكند. در انتهاي فيلم تنها يك سوال باقي ميماند، چه درماني براي اين بيماري فلسفي-اجتماعي وجود دارد؟ فون تريه جواب را به عهده ما گذارده است. داگويل فيلمي ناتوراليستي و ارزشمدار است و نوعي دلسوزي براي جنس انسان را نيز در زمينه دارد. بايد فونتريه را براي دقت در ميزانسن، نور، دكوپاژ و بازيها تحسين كرد. بايد كوشش كرد كه سرنوشت داگويل براي دنياي واقعي ما (يا داگويل واقعي) تكرار نشود. به اميد آن روز.

